السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )
18
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )
--> ثابت نباشد ، مورد تحقيق و مشاهده و آزمايش قرار نمىگيرد و اگر هم موجود نباشد اصلًا مورد تحقيق قرار نخواهد گرفت ، زيرا دربارهء موضوع معدوم ، پژوهش و تحقيق معنى نخواهد داشت . به عبارت ديگر وجود و عدم اشياء و موضوعات ، از طريق حس و تجربه معيّن مىگردد و پس از اثبات وجود ، كار علم آغاز مىشود . بنابراين با وجود علوم متنوع كه هر يك گوشهاى از جهان هستى را مورد شناسايى قرار مىدهد ، به چنين فلسفهاى احتياج نيست . چنانكه ملاحظه مىشود مبناى اين طرز تفكر ، اصل تساوى وجود با ماده است ، خواه گويندهء آن ماترياليست باشد و خواه ايدآليست ، زيرا اگر وجود و عدم اشياء تنها از طريق حواسّ اثبات يا نفى شود طبعاً آنچه در شرايط خاصّ و يا به كمك وسايل آزمايشگاهى قابل ادراك است موجود ، و مابقى معدوم خواهد بود . يعنى تنها محسوسات موجوديت خواهند داشت ، آن هم به تناسب پيشرفت علم و وسائل و ابزار آن ، زيرا محسوسات نيز ابعادى نامتناهى دارند و شناخت جهان مادى نيز راه درازى در پيش دارد ، چه رسد به آنچه غيرمادى است . اما همين سخن كه بهصورت يك قانون اظهار مىگردد كه « هر علمى كه از طريق حس و تجربه به دست نيايد باطل است » خود از طريق كداميك از حواسّ يا در چه آزمايشگاهى مورد احساس و تجربه واقع شده است ؟ سخن ايشان در واقع اين است كه بحث از اشياء و امور واقعيتدار و موجود ، سخنى است علمى و منطقى و مفيد ، ليكن بحث در اينكه واقعيت چيست و موجود به چه معنى است و وجود اساساً چه مشخصاتى دارد ، امرى غيرلازم و ناسودمند است . اما در عمل ، هر انسان متفكرى به اين مسئله توجه دارد كه اثبات وجود و عدم اشياء اساسىترين مسألهاى است كه بحثها و كاوشهاى بشرى بهطور عمده حول آن مىچرخد ، زيرا اگر مباحث وجود و عدم زائد است ، به چه دليل آن همه تلاش و كوشش و تبليغ در رد يا قبول امور گوناگون صورت گرفته و مىگيرد ؟ مگر مسئله جز اين است كه يك فرد يا گروه چيزى را اثبات مىكند و ديگران نفى و بالعكس . آيا بحث و جدالهاى علمى و فلسفى ميان مكاتب گوناگون بر سر آن نيست كه گروهى مىگويند فلان چيز هست و گروهى ديگر مىگويند نيست ؟ آيا خصوصيات هستى واقعى از هستى اعتبارى يا پندارى در چه دانشى جز فلسفه مشخص مىشود ؟ درست است كه هر بخش از جهان هستى موضوع يكى از رشتههاى علوم واقع شده است و نتايج علمى و نظرى خود را به دنبال داشته و دارد ، اما نبايد تصور كرد كه علوم مىتوانند جاى فلسفه را بگيرند ، چون فلسفه نگرشى ديگر به جهان هستى است . فيزيك و شيمى قوانين مربوط به حوزهء عمل خود را كشف مىكنند ، اما ماهيت و ميزان قطعيّت و ارزش معرفتى اين قوانين را در فيزيك و شيمى نمىتوان تعيين كرد ، و اگر دانشمندى به اين كار بپردازد ، حتماً بر اساس قوانين فلسفهء متافيزيك عمل خواهد كرد ، نه به كمك وسايل آزمايشگاهى . يعنى نوع معرفت فلسفى جوابگوى سؤالات او خواهد بود و او ناگزير است براى دستيابى به واقعيت مسائل از قوانين متافيزيك استفاده كند و اين بدان معنى نيست كه فلسفه را بهجاى فيزيك و يا فيزيك را بهجاى فلسفه قرار بدهد . پس اثبات وجود يا خواص موجود مطلق ( نه يك موجود ويژه ) پيش از تحقيق در ذات و ماهيت اشياء و امور قرار دارد ، چون هر چيزى قبل از آنكه « آن چيز » باشد وجود دارد و پيش از آنكه بپرسيم چيست ؟ مىپرسيم هست يا نه ؟ آنچه گفته شد مربوط به كسانى است كه در زمينههاى علمى و فلسفى ، لااقل ضوابط منطقى سخن را رعايت مىكنند و قول و عمل ايشان مطابق يكديگر است و گرنه آن گروه از مدعيان كه فرق علم و فلسفه را ندانسته ، سخن فلسفى را بهعنوان تجربهء علمى جا مىزنند ، و يا امورى را اثبات مىكنند كه هيچگاه از طريق حس و تجربه قابل اثبات نيست و با اين وصف خود را طرفدار علم ، آن هم علم مبتنى بر مشاهده و آزمايش معرفى مىكنند ، نه اهل فلسفهاند و نه طرفدار علم . اين نكته قابل توجه است كه فلسفه هرگاه در استنباطات خود راه خطا رفته است غالباً در همان مواردى است كه مقدمات برهانى خود را بر اساس قضاياى نادرستى استوار كرده است كه علوم در اختيارش گذاشتهاند ، زيرا چنانكه گفتيم قضاياى مقدماتى برهانهاى فلسفى گاه ممكن است از قضاياى علمى گرفته شود . به همين دليل فلاسفهاى كه در بخش طبيعيات حكمت نظرى براهين خود را بر اساس « مشهورات » و بهطور كلّى قضاياى غيربديهى و اولى مبتنى ساختهاند همواره به نتايج نادرستى رسيدهاند ، اما خطاى آنها آن بوده است كه قضيهء علمى مشهورى را در قياس برهانى خود بهكار گرفته ، آن را در حكم بديهيات اولى پنداشتهاند . روش تحقيق فلسفى استدلال است ، كه از بين اقسام آن صرفاً قياس برهانى بهكار گرفته مىشود و چنانكه پس از اين بيان خواهد شد قياس برهانى مبتنى بر قضاياى بديهى و ضرورى و اولى است . اين نوع قياس از استوارترين انواع قياس است كه نتايج حاصل از آن قطعى و يقينى است ؛ مگر آنكه قضاياى مقدماتى آن بهجاى قضاياى اولى و ضرورى ، اشتباهاً و يا از روى مسامحه ، از مظنونات و مشهورات و متواترات گرفته شده باشد . از اينجا معلوم مىشود كه علم بدون فلسفه ابتر است و فلسفهء بدون علم عقيم است